محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

510

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

[ بيت ] به شكل پيل يكدندش نگه كن * نعم چون پل يكدندش هزارست و بمعنى دزد و بىديانت نيز آمده و اين بيت ابو شكور شاهد آورده : [ بيت ] بخواند آنگهى زرگر دند را * ز همسايگان هم تنى چند را و بمعنى افزارى نيز باشد كه نساجان يعنى جولاهان « 1 » دارند و آن چو بيست بعرض كارى كه مىبافند دندانه دار و از هر دندانه تارى بگذرانند « 2 » و اين بيت مولانا محتشم كاشانى را شاهد آورده : ندارد نخ كار پيوند من * شكستست دندانهء دند من و بمعنى بىچيز و درويش نيز آورده و به اين بيت حكيم سوزنى تمسك نموده « 21 » : [ بيت ] دند و ملك يكى شمر و بهره جوى باش * از بدرهء زر ملك و از پشيز دند * دوسند - [ بسين مهمله ، به وزن بوسند ] يعنى چسبند مثالش جام جم شيخ اوحدى : شعر « 3 » دست بگذار تاش « 4 » مىبوسند * تو بهل تا درو همى دوسند دانشومند - يعنى دانشمند . مثالش « 5 » حكيم فردوسى فرمايد : بيت « 6 » بود دانشومند و هم پهلوان * نبيند كسى پير ازينسان جوان دندان مزد - زرى كه بعد از ضيافت به فقرا دهند . مثالش حكيم « 6 » انورى گويد : بيت « 6 » زانكه دايم به هيچ دندان مزد * بر سر خوان آسمان ننشست « 7 » دادرند - [ بكسر دال و فتح راى مهمله ] در نسخهء حليمى برادر بزرگ باشد و گفته كه گاه تخفيف دهند و دادند نيز گويند . درشت پسند - يعنى آنكه جز اكمل و انفس نه پسندد « 22 » و در فرهنگ بمعنى كثيف طبع باشد مثال معنى اول انورى گويد : بيت دانى چه خود هماى بقا در هواى دهر * از بهر مدت تو گشادست بال و پر

--> ( 1 ) دو كلمهء اخير در « س » كنار سطر است . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « ب » : بيش . ( 5 ) كلمه از « ن » و « ب » است . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 7 ) « ب » : بنشست . ( 21 ) در برهان معنى نوعى از گدايان كه شاخ گوسفندى بر يك دست و شانهء گوسفندى بر دست ديگر گيرند و آن دو را به نحوى بر يكديگر كشند كه صداى ناهنجار از آن بر آيد و با برام از مردم چيز خواهند و اگر در دادن چيز اهمالى واقع شود اعضاى خود را مجروح سازند . و بضم اول نام نوعى از زنبوران نيز هست ( سرورى جداگانه آورده است ) . ( 22 ) اين معنى در برهان نيست .